خاطره

خرید بک لینک
سلام
منم یه خاطره دارم البته خاطره که نمیشه گفت یه جور افتخار و حقیقت یا فهمیدن ارزش حریم خودم توی اجتماع بود.
برای هر کس هم که بهم میگه چرا چادر میپوشی اینو تعریف میکنم.

زمان امتحانات پایان ترم دبیرستانم بود بعد من با چادر میرفتم مدرسه و سر ایستگاهی که برای سرویس مدرسم می ایستادم با خونمون یکم فاصله داشت و منم مجبور بودم یه مسافتی رو پیاده برم.
خیابون روبروی خونمون هم یه دبیرستان دخترونه دولتی بود و یک خیابون قبل از ما هم یک دبیرستان پسرونه.
خلاصه دیگه میدان معرکه شده بود تقریبا ده-یازده تا پسر هرکدوم یک طرف کوچه رو گرفته بودن و کوچه پر از پسر بود طوری که اصلا نمیشد رد شد. منم دیرم شده بود و هم میترسیدم مشکلی پیش بیاد.
ولی آخرش تصمیمم رو گرفتم،چادرم رو مرتب تر کردمو خیلی جدی شروع به راه رفتن کردم و آمادگی هر گونه برخورد رو داشتم و خودم رو قانع میکردم که نگاه هیچکس نکنم و هیچ واکنشی نسبت به برخوردشون نداشته باشم.
اما در کمال تعجب فراوان همه ی اون پسرایی که جلوی راهم بودن سرشونو انداختن پایینو با ببخشید گفتن یواش از سر راه کنار رفتن.
خودمم اینقدر تعجب کرده بودم که یه چند دقیقه فقط خیره به یه جایی به این کارشون فکر میکردم...
و از اونجا واقعا واقعا واقعا صد درصد صد در صد معنی واقعی آرامش،امنیت،ارزش و حرمت چادر رو فهمیدم و عاشقانه تر سرش کردم.
چادر تو اون جو به من حرمت داد جوری که کسی جرئت نکرد سرشو بالا بگیره و نگاهی به من بکنه در حالی که همونا سر کوچه جمع شده بودن که دخترا رو اذیت کنن.

وقتیم کسی بهم میگه چرا چادر سرت میکنی این خاطره رو براش میگم که بهترین دلیل قانع کننده ی من برای اثبات درستیه چادرمه و کسی که این رو میشنوه دیگه حرفی برای گفتن نداره

نجیب بمان بانو...

ما را در سایت نجیب بمان بانو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 15:59

صفحه بندی